امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

تولد اميرحسين

سلاممممممممم گل پسر مامان الههي مامان قربونت بشه فردا تولدته بابايي امروز صبح واست كيك تولدت رو سفارش داد من هنوز نديدم چي سفارش داده اما ميدونم انگري برد هست همون چيزي كه دوست داري بابايي صبح يهم زنگ زد و گفت رو كيكش بنويسم اميرحسين جان تولدت مبارك از طرف داداش آلوچه منم خوشم اومد و گفتم خيلي خوبه با وجودي كه داداشي دنيا اومده هنوز بهش ميگي آلوچه خيلي پستها هست كه وقت نكردم برات آپشون كنم ايشالا همشون سر فرصت يه روز قبل از زايمانم رفته بوديم خريد داداشي تازه دنيا اومده بود اومده بودي ملاقاتمون من تازه از بيمارستان ترخيص شده بودم ايشالا كه صد سال زنده باشي پسر خوبمممممممم ...
24 بهمن 1391

تولد ارميا

سلام با تاخير چند روزه خبرها زياده اما فعلا از همه مهمتر اينه كه پسملي ما دنيا اومد فقط عمه فاطمه با دوربينش عكس گرفته خودمم يه چندتايي گرفتم اما بيشتر عكسها تو دوربين عمه فاطمه است. بالاخره ارمياي ما هم اومد از تاريخ بستريم كه 11/11 بود تا همين ثانيه و لحظه كه 19/11 هست من بيمارستان بودم كه بعدا مفصل توضيح ميدم جريانات رو عكس از اولين روز تولد كپ داداش اميرحسينننننن اينم گل پسر ما ...
19 بهمن 1391

دارم ميرم بيمارستان

سلامممممممممم ني ني عسلم من الان دارم حاضر ميشم برم بيمارستان خيلي كار دارم همش ناتمومه الان زنگ زدم بيمارستان گفتن بايد تا ساعت 1 و نيم بيياي براي بستري شدن همه كارام در هم شد آرايشگاه نرفتم فردا صبح به خانواده سه نفري ما ميپيوندي عزيزم داداش اميرحسينم پيشم نيست به بابايي گفتم نره امروز مهد بردش دلم براش تنگ ميشه نگرانشم اما خدا را شكر مامانم هست مواظبش اينم از آخرين آپمون توي دوران بارداري دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دارم فرشته هاي من ...
11 بهمن 1391

اسمممممممم

عزيز دلم تا الان نامي نداري يعني من انتخاب كردم بابايي هم همينطور كه من با بابا سيامك مخالفم پس اون منتفيه اما يه چيز جالب كه توي پستهاي قبلي داداش اميرحسين هم گفتم اينه كه اميرحسين خودش برات يه اسم انتخاب كرده و به همه هم ميگه من يه داداش دارم داداش آلوچه اس ،اسمش هم پويانه خودم يگبار به اين مسئله فكر كردم كه اون اسمي رو كه اميرحسين ميگه بزارم اما خوب باز برگشتم بر سر خونه اول خودم همون اسمي كه دوست دارم البته الان لو نميدم چي انتخاب كردم چند مدت پيش عمو حميد بهم گفت من اگه جاي شما بودم اسمي رو كه اميرحسين ميگه رو ميزارم خيلي خاطره ميشه وقتي داداشش بزرگ شه بگن كي اسمت رو انتخاب كرده بعد خودش بگه داداش بزرگم وقتي من تو شكمم مامانم بودم منو...
4 بهمن 1391

خريدهاي پاياني

سلام پسملي خوشگلم از ديروز رفتم بازار تا اگه چيزي جا انداختم رو تموم كنم خلاصه وقتي ما خانومها پامون به بهانه خريد به بازار باز شه ديگه كار تمومه ها يه عالمه خريد كردم البته قيمت بعضي جنسها نجومي بالا رفته بود ديگه با اين شرايط از نظر من هرچي كه ضرورت نداره نبايد خريد كرد حالا خوبه من از زمان داداشي تخت و پارك كالسكه خلاصه همه چي دارم اون موقع من براي داداش اميرحسين مارك پيرگاردين رو خريدم كه اولا اصلا تو بازار نيست به دليل گروني حالا همين ماركهاي مسخره كلي قيمت داره چه برسه به پيرگاردين مغازه هاي بهار هم كه هرچي تو انبار دارن ميفروشن با قيمت گزاف كلا بازاريها اين وسط عمرا ضرر كنن،خلاصه خريدها رو دادم عمو حميد با خودش ببره دفتر، كه بعدا با خ...
4 بهمن 1391

حاضر شدن

سلام قند عسلم ديروز ظهر با كمك داداش اميرحسين جون ساك بيمارستانرو حاضر كردم البته يه سري وسايلهايي رو كم دارم كه اونا رو تو اين هفته حتما تهيه ميكنم ديشب دل درد گرفته بودم اونم دل درد بنفش كه اصلا دل دردم خوب نشده و هنوز دارمش منتها كمتر از ديشبه خودمم نميدونم كه اين انقباضه يا نه؟هرچي هست پيچ ميده خدا كنه زودي اين دو هفته تموم شه،بابايي هم صبح ساعت 11 رفت بندرعباس من موندم و تو و داداشي به قول اميرحسين البته شما آلوچه تو دل من خوابي هنوز بيدار نشدي وسايلي كه ميخوام با خودم ببرم البته يه مقداركي كمه ايشالا به سلامت دنيا بياي ...
30 دی 1391

خريد اميرحسين

هروقت بابايي ميخواد بره بندرعباس ما ميريم هايپر استار و خريدهاي كلي ميكنيم و هروقت كه خريدمون تموم ميشه و ميخوايم بريم اميرحسين بايد خودش چرخ دستي رو هل بده البته هل دادن كه نه بازي كردن با چرخ ،بابا سيامك بايد از جلو چرخ رو بكشه اميرحسين هم پاهاش رو جفت ميكنه و كف فروشگاه پاهاش رو ميكشه و سر ميخوره كه عكسش رو ميزارم چه شيطوني هستي بلاچهههههههه اينم كاري كه خيلي دوس داري ،كف فروشگاه سر سره بازي ...
30 دی 1391

كنسرت موسيقي

دوباره يه كنسرت موسيقي كه من خيلي ازت راضي بودم و كلي پيشرفت داشتي اما هنوز اون شيطنت هاي خودت رو داري و يه وقتايي كارات رو انجام نميدادي اما در كل من كه خيلي راضي بودم و خوشحال از اينكه اينقدر پيشرفت كردي اينجا هم اجراي شعر زرافه پير بود كه اميرحسين طبل ميزنه و اينم يه عكس دسته جمعي از بچه هاي كلاس كه البته چندنفر نبودن ...
30 دی 1391